تولد
تنها دو روز بعد از باز کردن این وبلاگ و نوشتن اولین نوشتارم، یعنی 19 اردیبهشت 1392، پا به این دنیا گذاشتی و زندگی ما رو مثل خودت نورانی کردی.
روز پنجشنبه حدوداً ساعت 5 صبح بود که درد کمی رو زیر دلم احساس کردم. نمیدونم چرا از روز پیشش دلشوره خاصی داشتم. با اینکه هنوز برای بدنیا اومدنت خیلی زود بود ولی دیگه بی قرار شده بودم. بابا هم مثل من بود. مدام میگفت بهش بگو دیگه کم کم بیاد. اول فکر میکردم کم کم خوب میشم. اما دیدم نه، دردی به فاصله های نیم ساعت یکبار زیر دلم احساس میکردم. تا ساعت 5:30 صبر کردم. وقتی دیدم خوب نمیشم. تصمیم گرفتم با مامانی تماس بگیرم. خلاصه اینکه بعد از دوش گرفتن و انتظار، بالاخره ساعت 7:30 صبح با بابایی راهی بیمارستان جم شدیم. درد خیلی شدید شده بود و نفسم رو بند میاورد. تنها چیزی که آرومم میکرد فکر کردن به تو و صحیح و سلامت بودن و دیدن روی ماهت بود. به بیمارستان که رسیدیم. بعد از معاینه به اتاق زایمان رفتم. هنوز هم مثل روز بدنیا اومدنت کل اتفاقات از جلوی چشمام میگذرن. مگه میشه چنین روزی رو فراموش کنم. در تمام لحظاتی که توی اتاق زایمان بودم، بابایی مثل همیشه کنارم بود و دلداریم میداد. لحظه وصف ناشدنی بود، وقتی بعد از کلی انتظار، دکتر گلم خانم امینی تو رو ساعت 12:30 دقیقه روی سینه من گذاشت. صدای گریه هات فضای اتاق رو پر کرده بود. نفسم بند اومده بود، اصلاً نمی تونستم بهت دست بزنم. خدایا باورم نمیشد. دیگه چی می تونستی بهتر از این بهم بدی. چطور می تونستم شکر کنم. هنوز هم وقتی دارم این نوشته رو می نویسم اشک توی چشمام جمع میشه. خدایا شکرت. چه لحظه های نابی رو خلق میکنی. هر چی از بزرگی و بخشندگیت بگم کمه. یادم نمیره وقتی دستم رو روی پارچه سفیدی که تورو توش پیچیده بودن گذاشتم خیلی زود ساکت شدی. از بابا میپرسیدم نگاه کن ببین همه چیش سالم. اون هم میگفت آره سالم سالم. خدایا شکرت
اون روز بی شک بهترین روز زندگیم بود. همه چیز عالی بود، همه چیز. خانم رحمتی، پرستار گلی که اون روز به من کمک کرد رو هیچوقت فراموش نمیکنم. براش بهترین ها رو آرزو کردم. دکتر گلم رو با اون صورت مهربون و صبورش. برای همه دعا کردم.
تو رو زودتر از من به بیرون اتاق بردن. وقتی از اتاق زایمان بیرون اومدم. مامانی و خاله سمیرا و عمه نسرین بیرون اتاق منتظرمون بودن.
بابایی زودتر از همه رفته بود توی اتاق مراقبت کودکان و کلی فیلم و عکس خوشگل از شما انداخته بود و دل همه رو با اون ها برده بود. دست بابایی هم درد نکنه که توی مدت بارداری، همراه و همدل ما بود.

برای آروشای عزیزم: دختر گل مامان، از اینکه به زندگی ما پا گذاشتی هزاران بار خدای مهربون رو شاکرم. همونطور که وقتی توی شکمم بودی بهت قول داده بودم به بهترین نحو ازت مراقبت کنم. الان هم بهت قول میدم تا اونجایی که در توانم باشه ازت مراقبت کنم. امیدوارم خدا خودش حافظ و نگهدار همه بچه ها باشه. 



تولد
